بی نشانه
 

پس از مرگم در سوگ من منشين

آن هنگام که بانگ ناخوشايند ناقوس مرگ را مي شنوي

که به دنيا اعلام مي کند: من رها گشته ام؛

ازاين دنياي پست، از اين مأمن پست ترين کرم ها

وحتي وقتي اين شعر را نيز مي خواني, به خاطر نياور

دستي که آنرا نوشت، چرا که آنقدر تو را دوست دارم

که مي خواهم در افکار زيبايت فراموش شوم

مبادا که فکر کردن به من تو را اندوهگين سازد

حتي اسم من مسکين را هم به خاطر نياور

آن هنگام که با خاک گور يکي شده ام

هر چند از تو بخواهم اين شعر را نگاه کني

بلکه بگذار عشق تو به من، با زندگي من به زوال بنشيند

مبادا که روزگار کج انديش متوجه عزاداري تو شود

و از اينکه من رفته ام خوشحال شود.

[ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392 ] [ 18:17 ] [ م.ن ]

لالالالا نــــــخواب ســـــودی نـــــداره

هـــــمون بــــهتر كه بـــــشماری ستـــــــاره

همون بهتر كه چـــــشمات وا بـــــمونه

كه مــــــاه غـــــصه ش نشه تنها بیــــــداره

 

 

لالالالا نــــــخواب بازم سفر رفـــــت

نمی دونم به کارون یا خزر رفـــــت

فقط دردم اینه مثل همیشه

بدون اطلاع و بی خبر رفـــــت

 

لالالالا نــــــخواب میدون جنگه

دسته هر کی می بینی یه تفنگه

یه عمره دور چشماش گشتم اما

نفهمیدم که اون چشما چه رنگه


ادامه مطلب
[ شنبه یازدهم آبان 1392 ] [ 23:42 ] [ م.ن ]

میدانم تو نیز حال مرا داری ، تو نیز مثل من ، هوای دلم را داری میدانم با دلتنگی ها سر میکنی ، بس که اشک میریزی چشمان نازت را تر میکنی…

من که به خیال تو رفته ام به خیالات عاشقانه ، تو به خیالم پیوسته ای به یک حس عاشقانه شیشه ی دلتنگی ها را شکسته ایم در دلهایمان،او که میفهمد حال ما را کسی نیست جز خدایمان از تپشهای قلبت بی خبر نیستم ، من که مثل دیگران نیستم ، تو جزئی از نفسهای منی ، تو همان دنیای منی!

کاش بیاید آن روزی که تو را در کنارم ببینم ، خسته ام از این انتظار ، سخت است بی خبر بودن از یار، آن یاری که مرا در راه نفسگیر زندگی همیشه همراهی میکند ، آن یاری که هوای دلم را بارانی میکند مثل یک روز بارانی ، به لطافت همان بارانی که من عاشقانه دوستت دارم!

امشب نیز مثل همه شبها ، دلم دارد درونش حرفها ، بیا تا فرار کنیم از همه غمها ، بیا تا بشکنیم این سد را در بینمان ، تا نباشیم باهم ، ولی تنها!

میدانم تو نیز حال مرا داری ، تو نیز مثل من ، درد مرا داری ، دوای دردم تویی که اینجا نیستی ، تویی که در غم انتظارم نشسته ای ، میدانم مثل من از این انتظار خسته ای ، میدانم مثل من دلشکسته ای!

آرام میگذارم روی هم چشمهای خیسم را ، میشنوم صدای تپشهای قلبت را ، حس میکنم گرمی نفسهایت را … و این یک راز است ، تو آنجایی ، دلت با من است ، من اینجا هستم و میدانم خیالت از همه چیز راحت است!

از این دنیا ، در میان این لحظه ها ، تنها غمی که در دلم نشسته ، این است که فاصله،همه درها را بر رویمان بسته !

کاش دری باز شود و رها شویم

[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 19:12 ] [ م.ن ]
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق العاده زیبا است ازدواج کرد.


اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می خوردند، آنها از هم جدا شدند.


طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره ای بسیار معمولی است.


اما به نظر می رسد که دوستم بیشتر و عمیق تر از گذشته عاشق همسرش است.


عده ای آدم فضول در اطراف از او می پرسند:...


فکر نمی کنی همسر قبلی ات خوشگل تر بود؟


دوستم با قاطعیت به آنها جواب می دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می رسید.


اما همسر کنونی ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

وقتی این حرف را می زند، دوستانش می خندند و می گویند : کاملا متوجه شدیم...


می گویند : زن ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می رسند.


بچه ها هرگز مادرشان را زشت نمی دانند؛


سگ ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی کنند.


اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی آید.


اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...
[ سه شنبه یازدهم مهر 1391 ] [ 0:59 ] [ م.ن ]

 

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و … من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست …!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربه‌سرم می‌گذاری … ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.

مگر می‌شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟
باشد، گریه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست …!

 

تمام خاطراتم باز برگشت

به روحم جاری احساس برگشت

برای دیدنت یک لحظه کافیست

همان یک لحظه هم صد بار برگشت

[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 16:20 ] [ م.ن ]

حصارهای قلبم شکسته شده وراهی برای خروجت در قلبم حس میکنم!عشقی که برای بودنش خنجرها و کنایه هایی که لایقش نبودم تحمل کردم و کسی راکه لیاقت بودن در قلبم را نداشت دوست داشتم و تمام دنیا و زیبایی هایش را به پاس بودنش هدیه میکردم و پول و ثروت در برابر حضورش بهایی نداشت!

اما...امان از نفـــــــرت!نفرتی که تمام عشق ها و زیبایی ها را از دل آدمی پاک می کند و کسی که هیچ چیز در کنارش معنی نداشت تبدیل به بت شکسته ای می شود که فقط نبودنش و ندیدنش آدمی را از دام نفرت نجات میدهد..

عاشق شدن در دنیای مادی پول پرستی ها معنا و مفهومی ندارد!عاشق می مانند برای زیبایی ،برای پول و یا منافع شخصی خودشان...اما پایبندی و وفـــــــــــاجایی در معنای عشق مادی ندارند!

صداقــــت ریشه بدبختی ها،کنایه ها و حرمت شکنی هاست...عشق جایگزین نمی شود اما نفرت جایش را خوب پر میکند. عشق گاهی زمان زیادی نیاز دارد تا در قلبت به تپش در بیاید اما نفرت با یک حس سرد،با یک نگاه سرد،یک کلام گزاف و شکسته شدن دلی که برای بودنش در تپش بود در کمتر از ثانیه ای تمام زیبایی عشق را به آتش می کشد..

زمان از دست رفته این میان چه میشود؟جوانی و اشکـــهایی که به پای عشقی ریختیم که ارزش بودن و دوست داشتن هم نداشت!ارزش این همه محبت!ارزش صداقت،ارزش این همه نگاه پر مهر و اشک!

گلــــــــــــــه دارم از احساسی که عشقی را با شکستن عهدها بوجود آورد و عقل و منطق را از بین برد عشق بهای سنگینی دارد که هر کس لیاقت آن را ندارد...

نگو دوستدار منی ای یار

دردل ندارم باوری

نگو عشق شیرین است جانا

شیرینیش تلخیست بر کام ما

نگو عاشقی تا ابد

عشق را کشتند روزی

در دلم اجسادشان پیداست

[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 0:43 ] [ م.ن ]

وقتي كسي رو دوست داري حاضري جون فداش كني

حاضري دنيا رو بدي فقط يك بار نگاهش كني

به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگي

رو همه چيز خط بكشي حتي رو برگه زندگي

وقتي كسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه

فقط اوني كه عشقته عاشقي رو بلد باشه

قيده تمومه دنيا رو به خاطره اون ميزني

خيلي چيزا رو ميشكني تا دله اونو نشكني

حاضري بگذري از دوستايه امروز و قديم

اما صداشو بشنوي شب از ميون دو تا سيم

حاضري قلبه تو باشه پيشه چشايه اون گرو

فقط خدا نكرده اون يك وقت بهت نگه برو

حاضري حرفه قانون رو ساده بزاري زير پات

به حرفه اون گوش بديو به حرفه قلبه با وفات

وقتي بشينه به دلت از همه دنيا ميگذري

تولد دوبارته اسمشو وقتي ميبري

حاضري جونت رو بدي ، يه خار تويه دستشم نره

حتي يه ذره گردو خاك مبادا تو چشاش بره

وقتي كسي تو قلبته يك چيزه قيمتي داري

ديگه به چشمات نمياد اگر كه ثروتي داري

نزار كه از دستت بره اين گنجه خيلي قيمتي

 

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 11:25 ] [ م.ن ]

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید:
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم*
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم.
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه...!!! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد.
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت و پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون:
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 1:48 ] [ م.ن ]
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
  دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 12:56 ] [ م.ن ]
                                

1. خوشبخت كسی است كه از زندگی دیگران عبرت بیاموزد.

2. تفكر در عاقبت هر كار باعث رستگاری می شود.

3. ذهن آدمی مانند ساعتی است كه مدام از كار می ایستد. ذهن را باید با اندیشه های خوبهمراه كرد تا احساس خوشبختی نمود.

4. ذهن خودآگاه شما در آنِ واحد فقط می تواند یك فكر را در خود جای دهد، یا مثبت یا منفی. شما می توانید با جایگزین كردن افكار مثبت به جای افكارمنفی به خوشبختی دست پیدا كنید.

5. اگر من مستحق خوشبخت شدن هستم ، نباید فقط آن را برای خودم كسب كنم ، بلكه بجاست كه دامنه آن را به سوی دیگران گسترش دهم.

6. خوشبختی، درونی است نه بیرونی.از این رو به آنچه هستیم بستگی دارد، نه آنچه داریم.

7. از آنجایی كه كنترل افكارتان در دست خودتان است، خوشبختی شما نیز بستگی به میزان اراده شما در كنترل افكارتان دارد.

8.خوشبختی در خانه ای است كه مهر و محبت در آن وجود دارد.

9.فقط عدالت است كه می تواند موجب خوشبختی باشد.

10. نیكبختی و سعادت ، دست یافتن به آرزوها است و هرچه این آرزوها ساده تر و سهل تر باشد، امید رسیدن به آنها بیشتر است.

11.آفت خوشبختی ، آرزوهای دور و دراز است .

12.خوشبختی به سراغ كسی می رود كه فرصت اندیشیدن درباره بدبختی را ندارد .

13.خوشبختی عطری است كه وقتی آن را بر دیگران می پاشی چند قطره از آن بر تو نیز خواهد پاشید.

14. خوشبختی فقط یك تعریف دارد: "باور داشتن خوشبختی".

15. خوشبخت كسی است كه از زمان پند بگیرد.

16. یگانه سعادت حقیقی ناشی از آن است كه خویش را تسلیم غایتی كنیم .

17. عاشق بودن یعنی خوشبختی خود را با خوشبختی دیگری توأم كردن .

18.در زندگی فقط یك خوشبختی وجود دارد : عشق بورزیم و به ما عشق بورزند .

19.آنچه مرا محق خوشبخت بودن می كند این است كه خوشبختی را برای خود نیندوزم و با دیگران قسمت كنم .

20.انسان خوشبخت فردی است كه از غم و ناراحتی فارغ باشد. انسان شادكسی است كه غم و ناراحتی دارد ، اما اجازه نمی دهد غم هایش او را از پای در آورند .

[ شنبه چهاردهم خرداد 1390 ] [ 11:14 ] [ م.ن ]

نصایح زرتشت به پسرش

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

[ دوشنبه یکم آذر 1389 ] [ 11:59 ] [ م.ن ]

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.
عشق در غالب دل ها ، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ،اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه هاهر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می توان گفت :
که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست .
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ،
اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست .
 عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید:
شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند .
 عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
 عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد . و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند،
اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است ، دنیایش دنیای دیگری است .
 عشق جوششی یکجانبه است . به معشوق نمی اندیشد که کیست یک خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو رو شنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنا یی پس از عشق درد کوچکی نیست .

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند .
دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می آورد .
دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند .
 عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست .
اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

[ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ] [ 13:23 ] [ م.ن ]

بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است.

در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد!

اما در عشق ورزيدن تعهد است.

به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نمي زنند و پایبند به حرفاشون نیستند... 

 

[ پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ] [ 12:1 ] [ م.ن ]

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه

برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو

به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص

مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به

راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به

تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه

او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد .

و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و

تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله

مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات

در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچمشکلی زندگی

کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم


                 

[ پنجشنبه یکم مرداد 1388 ] [ 11:28 ] [ م.ن ]

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه نباشد ، صدای زیبای آب را هرگز نخواهیم شنید.

جوانی ام به سر آمد ، در فراق گذشت...
عمرم در انتظار به سر رسید ...
کاسه ی صبرم از داغ هجر لبریز گشت ، دلم از غصه آب شد...
به هر کجا که نظر کردم ، بودی و نبودی ، نشان از تو دیدم و نشانه ات گرفتم. نشان ز تو نیافتم و بهانه ات گرفتم...
از هز کجا که گذشتم ، عطرت بر مشام جان می رسید ، اما دلم بی تاب و جگرم سوخته...
کامم  عطشان است و زبانم الکن، دستم بی جان است و قدمهایم لرزان ؛ چرا که بی سر و سامانم...
شب هجرانت مگر سحری ندارد ؟ ساحل دریای غم دوری ات کجاست؟
آخر تا به کی امروز و فردا می کنی؟
تشنه ی یک لحظه دیدار توام ، بیمار توام ،گرفتار،آری گرفتار توام ، با وجود این همه رسوائیم...
آسمان دیده ها بارانی است،بحر دل طوفانی است.
خار بر چشمان دل سیلی زند ، همه ام ملامت می کنند ، و من سلامت...
جانم به لب آمد اگرچه نمی بینمت ،اما دلم خوش است که به من نظر داری...
آری ای دلبر بی نشان! هر شب چهارشنبه مرغ دلم راهی مسجد سهله می شود ، راهی جمکران تو ، چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟
یک عمر میهمان به سر خان توام، میزبانی و نمی بینمت ، ای صاحب خانه ...
صحن دلم بوی نو دارد بیا!
بیا که تیغ در چشمم نشسته ، بغض سد نفسم گشته ، روحم سرد شده ؛یعقوب دلم بیمار تو ای یوسف زهراست...
بیا که لحظه ای این دل قرار ندارد ،چرا که یار ندارد...
هر شب گیسویم را پریشان تو می سازم ، به سوی کعبه ی دل رو می کنم ، دلم را بر سر راهت می گذارم ، آری به تو می سپارمش...
برایت سفره ی دل را می گشایم ؛ دل است و شوق دیدنت، لب است و حسرت بوسیدن خاک پایت، چشم است و آرزوی دیدن خال سیاهت ، گوش است و امید بشنیدن صدای دلنشینت ، دست من است و دامان پر فیضت...
آری ! می خواهم ببینمت!...

[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ] [ 13:29 ] [ م.ن ]
 

گر ز جهان بگذرم از تو نخواهم گذشت

 سر رود از پیکرم از تو نخواهم گذشت

 مردمک چشم من نقش تو بر خود گرفت

 ور همه جا بنگرم از تو نخواهم گذشت

 سرزنشم گر کنی هیچ نگیرم بدل

هر چه ملامت برم از تو نخواهم گذشت

 دیدن تو هر نفس ملک جهانم بس است

 عشق تو می پرورم از تو نخواهم گذشت

 تا به تمنای تو با تو شدم هم کلام

 عقل برفت از سرم  از تو نخواهم گذشت

 چون به سر زلف تو گشت دلم پای بند

 گر چه غمت می خورم از تو نخواهم گذشت

 دست ز جان بر کشم گر تو بخواهی چنین

 اول وهم اخرم از تو نخواهم گذشت

 گر بروم از جهان عشق تو دارم به دل

 گر ز همه بگذرم از تو نخواهم گذش

 بر سر خاک «ولی» گر گذری ناگهان

 مد نخوانی گرم از تو نخواهم گذشت

 

[ دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ] [ 10:36 ] [ م.ن ]
           

عشق يعنی با غم الفت داشتن

         سوختن با درد نسبت داشتن

                    عشق دريک جمله يعنی انتظار

                                انتظار روز رجـــعت داشتن

                                       عشق يعنی مستی و ديوانگی

                                              عشق يعنی در جهان بيگانگی

                                       عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

                              عشق يعنی سجده ها با چشمان تر

                     عشق يعني سر به در آويختن

             عشق يعنی اشک حسرت ريختن

  عشق يعنی در جهان رسوا شدن

         عشق يعنی مست و بی پروا شدن

                  عشق يعنی سوختن يا ساختــن

                           عشق يعنی زندگی را باختن

                                   عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار

                                        عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

                                     عشق يعنی ديـده بر در دوختـن

                           عشق يعنی در فراقش سوختن

                 عشق يعنی لحظه های التهاب

        عشق يعنی لحظه های ناب ناب

 عشق يعنی با پرستو پر زدن

         عشق يعنی آب بر آذر زدن

                   عشق يعنی سوز نی آه شبان

                            عشق يعنی معنی رنگين کمان

                                     عشق يعنی با گلي گفتن سخن

                                              عشق يعنی خون لاله بر چمن

                                      عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

                             عشق يعنی رسم و دل برهم زدن

                    عشق يعنی يک تيمم يک نماز

          عشق يعنی عالمی راز و نياز

عشق يعنی چون محمد پا به راه

       عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

               عشق يعنی بيستون کندن به دست

                        عشق يعنی زاهد اما بت پرست

                                 عشق يعنی همچومن شيدا شدن

                                          عشق يعنی قلــه و دريا شدن

                                 عشق يعنی يک شقايق غرق خون

                       عشق يعنی درد ومحنت دردرون

              عشق يعنی يک تبلور يک سرود

   عشق يعنی يک سلام و يک درود

           عشق يعنی جام لبريز از شراب

                 عشق يعنی تشنگی يعنی سراب

                            عشق يعنی حسرت شبهای گرم

                                    عشق يعنی ياد يک رويای نرم

                                        عشق يعنی غرقه گشتن در سراب

                                    عشق يعنی حلقه های بی حساب

                          عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت

                  عشق يعنی آخــرخط بهـشــت

         عشق يعنی گم شدن در لحظه ها

عشق يعنی آبـی بی انتـــها

        عشق يعنی زرد تنها و غريب

                عشق يعنی سرخی ظاهر فريب

                          عشق يعنی تکيه بر بازوی باد

                               عشق يعنی حسرتت پاينده باد

                                  عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او

                                    عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو

[ شنبه ششم مهر 1387 ] [ 14:12 ] [ م.ن ]
نازنینم !تو برایم هنوز بهترین حضور هستی ، در بهترین قاب دنیا . من و تو می توانیم دوباره عاشق شویم قبل از اینکه باران از

 پیچ این کوچه بگذرد . تن غربت زده جوانی ام از عشق تو گم شد و این نوشته زخمی بر دیوار دلم رنگ ترحم گرفت . من انتظار

 آبی ترین روز ها را می کشم نباید در حسرت نبودن شهد شیرین زندگی ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل کنم و بی ارزو خواب

 فرداها را ببینم . به اندازه همان ستاره هایی که شب های خلوتم را نظاره گر بودند می خواهمت و سحر گاهان همراه با طلوع

 خورشید از شوق تو بیدار می شوم و صدای عاشق ترین شقایق ها را از پنجره اتاقم می شنوم .                                              

[ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ] [ 20:43 ] [ م.ن ]
سلام به همه عزیزان

امروز تو نت دنبال سایت های سرگرمی میگشتم که به تا بازی انلاین برخورد کردم که خیلی خوشم اومد و گذاشتم اینجا که اگه خوشتون امد و وقتشو داشتین باهاش بازی کنید

بازی پنالتی (ابتدا باید یک ضربه به بچه که توی دوازه وایساده بزنید تا بازی به مرحله بعد رفته و یک تیم انتخاب کنید و بعد play زده و بازی رو شروع کنید)

 

بازی هلیکوپتر (با نگه داشتن کلید ماوس ارتفاع هلیکوپتر زیاد شده و با رها کردن آن کاهش میابد. هلیکوپتر را تا چه مصافتی میتوانید پیش ببرید؟)

[ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ] [ 13:10 ] [ م.ن ]

 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

[ دوشنبه هفتم مرداد 1387 ] [ 19:40 ] [ م.ن ]

مرد يا زن،در عشق زميني کداميک عاشق اند و کداميک معشوق!!!در فرهنگ ها معمولا زنان با عشوه و زيبا فريبا و دلربا هستند و اين مرد است که تسليم اين شيفتگي مي شود،اما مرد ها هم جذابيتهاي بيشماري براي زنان دارند و زنان ديوانه وار اين مردان را دوست دارند.گاهي مي گويند بايد زن معشوق باشد و مرد عاشق ،چون ادعا مي کنند زنان با احساس ترند و دلربا هستند و مرد بايد ناز اين زنان را بکشند،که بيشتر زنان با اين عقيده جلو ميروند و خود را براي مرد دلربا تر نشان مي دهند.گاهي هم مي گويند زنان بايد عاشق مردان شوند و معشوق مرد باشد،نظريه سوم مي گويد که هر دو بايد عاشق باشند و هر دو بايد معشوق باشند،اما اکنون هيچ يک از اين قانون ها جواب نمي دهد چون عاشق و معشوق سکس است و اگر زني مردي را دوست دارد بخاطر سکس است و بالعکس!و اگر کسي گفت دوستت دارم صرفا به خاطر تو نيست (البته استثناء هميشه هست) عشق و دوستي به شهوت تبديل شده و اين نوع خطرناک ترين نوع دوستي است که در اطرافمان به طور و اضح و آشکار مي بينيم.اين نوع زندگي حتي در زندگي حيوانات نيست .حال بايد چه کنيم!چاره کار دست تک تک ماست و متاسفانه همه ما کليد آن را فراموش کرديم که کجاست و شايد اصلا نمي دانيم که کليد داريم،اولين سوال اين است چه کسي بايد دل بدهد و چه کسي بايد دل بگيرد؟اصلا اين سوال درست است يا نه!

من بايد دل بدهم يا طرف مقابل يا هر دو !اکثرا مي گويند هر دو ،کدام درست است ،اصلا دل دادن يعني چي؟يعني هر چي او گفت تمکين کنيم و هر چي او گفت درست است و بايد انجام دهيم،يعني مردن براي طرف مقابل،و تو براي من بميري،پس اين من چگونه تبديل به ما مي شود من که براي تو ميميرم و تو براي من ،آيا اين براي هم مردن ماست،وقتي مني وجود ندارد چگونه ما بوجود مي آيد و هميشه اين ما را با من اشتباه مي کنيم،وقتي ما حرف مي زند پس ديگر مني وجود ندارد يعني نمي توانم من برايت بميرم،و وقتي من حرف مي زند هيچ وقت نمي تواند براي ما باشد چون من است ،من اول از هر چيزبراي خودم من هستم و تو براي خودت من هستي،و وقتي اين من درگير و منحرف است چگونه با مني ديگر که او هم ناتوان است مي تواند ما را تشکيل دهد و ادعاي ما بودن کند،پس از اصل راه کج مي رويم و همچنان بر آن پا فشاري مي کنيم ، و ماي پر اشتباه تر از من مي سازيم که در اصل ماي وجود ندارد،اين من درون که سالها از يک سري عادات و مرسومات اطاعت کرده ،چطور مي تواند با يک سري عادات و مرسومات و عقايد ديگري تبديل به يک واحد به نام ما شود،پس تنها راه حل ساده اين من و من شهوت است که در آن لحظه با هم مخلوط مي شوند و لذت مي برند و فقط براي لحظاتي ما را مي سازد،که در واقع خود گول زني است،و بعد مي گوييم،اين عشق است،من عاشقم،تو تنها معشوقم هستي ،اين حرفها همه در آن لحظه به وقوع مي پيوندد،و گاه تمام اختلافات را با شهوت فقط ساکت مي کنيم ،و بي خبر از آن روزي که اين سکوت بشکند..در حال حاضر آسان ترين و لذت بخش ترين راه فرار از همه اختلافات سکس است ،که جواب گويي هرمسئله سختي شده و گاه با آن تنبيه مي کنيم و گاهي تشويق مي کنيم،هميشه در اولينن برخود هر دو به سکس فکر مي کنند ،و اين را پلي براي بهتر شناختن يکديگر مي دانند،از شهوت به تفاهم مي رسند،و گاه وقتي که کسي را که دوست داريم و از دست داديم در روزهاي تنهاييمان بيشتر به خاطرات سکس رجوع مي کنيم تا به خاطرات ديگر،و براي آن دل تنگيم ،با تمام اين اوصاف نه عاشق داريم و نه معشوق ،اندک کساني هستند که سکس را در مرحله دوم قرار مي دهند و فقط آن هم در مرحله دوم،و همين امر باعث موفقيت چشمگيري مي شود که ديگران به آن حسرت مي خورند، و کمي مي توان براي آنها لفظ ما را به کار برد و اگر چنين باشد خود ما مي تواند تصميمات قابل ملاحظه اي بگيرد و را بهتر را انتخاب کند و هر دو عاشق آن ما ي بين خويشتن شوند

 

[ شنبه بیست و نهم تیر 1387 ] [ 12:22 ] [ م.ن ]

عاشق شدن نوعی اعتماد کردن است، اعتماد به خوب بودن و دوست داشتـنی بودن خود و طرف مقابل. پس عاشق شدن شما به این بستگی داره که چقدر اهل اعتماد کردن هستید.

همیشه چیزی برای اینکه عاشق آن شویم وجود دارد. وقتی عاشق می شوید حس می کنید ستاره ای دارید که هرگز غروب نمی کند و آن ستاره در چشمان شما سوسو می زند. نباید بگوئید من عاشق تو هستم مگر اینکه اول معنی عشق را درک کرده باشید. خود را بیازمائید و قبل از عاشق شدن ببـینید که چقدر مفهوم عشق را در نگاه مادر ، پدر یا دوستان تجربه کرده اید؟ آیا عشق مادر را زمانی که یک فنجان قهوه به پدر تعارف می کند دیده اید؟ آیا تا کنون عاشق کسی شده ای که از تو متنفر است؟ ...

عشق یعنی اینکه وقتی من روی صحنه هستم پدرم تنها کسی است که برایم دست تکان می دهد. یادم نمی رود که همیشه مادرم می گفت پدرم خوشتیپ ترین مرد دنیاست.

عشق کالایی نیست که از بـیرون بخری و به رخ معشوقت بکشی ، کالای تو خود تو هستی. اگر می خواهی کسی عاشق تو باشد ، خودت باش. اگر سعی کنی کس دیگری باشی و یا مثل شخص دیگری لباس بپوشی پس به طور غیر مستقیم به معشوقت می گویی فرد دیگری وجود دارد که از من بهتر است و من سعی می کنم مثـل او باشم و تو باید عاشق او باشی.

      

[ جمعه چهاردهم تیر 1387 ] [ 22:29 ] [ م.ن ]

          

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد و بد وبیراه گفت ، خدا سكوت كرد . جیغ كشید و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را بهم ریخت ،خدا سكوت كرد . به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید ،خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ،خدا سكوت كرد.

 دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد وبیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.

 لابلای هق هقش گفت :اما با یك روز ...چه كار می توان كرد ...

خدا گفت: آنكس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ،گویی كه از هزاران سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به كارش نمی آید . و آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.

 او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حركت كند می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگهداشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم. آنوقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود. میتواتد بال بزند. می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...

او در آن یك روز آسمان خراشی به پا نكرد. زمینی را مالك نشد. مقامی را به دست نیاورد اما... در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید. روی چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت وابرها را دید و به آنها كه او را نمی شناختند سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان یكروز آشتی كرد و خندید و سبك شد و بخشید عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.‌

او در همان یك  روز زندگی كرد. اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیسته بود !

[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ] [ 22:26 ] [ م.ن ]

       

اي اشك دگر آرام بريز بر گونه بيمار من

                              لذت ببر اي غم تو هم از اين همه آزار من

 

اي لحظه پايان من اين امشب و فردا نكن

                               درد بزرگ بودنم را اي زمان حاشا نكن

[ سه شنبه یازدهم تیر 1387 ] [ 18:24 ] [ م.ن ]
[ شنبه هشتم تیر 1387 ] [ 20:1 ] [ م.ن ]

همیشه از انسان موفق می پرسند: راز موفقیتتان چیست؟
اما هرگز از انسان شکست خورده نمی پرسند: راز شکستتان چیست؟
دلیل آن آشکار است و تازه در خور توجه نیز نیست.
برای هر انسانی توفیقی هست. هر چند که انگار این توفیق در پس در یا دیواری پنهان شده است.
اگر شکست خورده باشید و به موفقیت دیگران نفرت بورزید، راه موفقیت خود را مسدود می کنید. اکنون خدا نه تنها آنچه را برای دیگران کرده، بیش از آن را برای من نیز می کند.
آن کلامی که بارقه ای از تحقق آرزو در آن باشد، امورتان را دگرگون می کند.
شور و شوق نسبت به هر کاری که انجام می دهید در مخفی توفیق را به رویتان می گشاید
راز موفقیت این است که آنچه را انجام می دهید برای دیگران جالب توجه کنید. خود علاقمند باشید، دیگران نیز علاقمند خواهند شد.
معمولا حالتی خوشایند یا یک لبخند، در مخفی توفیق را می گشاید.
چینی های می گویند: مردی که چهره ای بشاش ندارد نباید مغازه باز کند.
زندگی در گذشته، و ناله و مویه از بد اقبالیها، پیرامون شمادیواری بلند میکشد.
با گفتگوی فراوان در این باره، نیروی خود را هدر می دهید و مدام به بن بست بر می خورید.
راز کامیابی، راهی است مستقیم و باریک.
جاده جذبه عاشقانه و توجه ناگسسته.
تنها آن چیزهایی را به خود جذب می کنید که بی نهایت به آن می اندیشید.
پس اگر مدام به تنگدستی بیندیشید ، تنگدستی را به خود جذب می کنید. اگر مدام به بی عدالتی بیندیشید، بی عدالتی بیشتری را به سوی خود می کشانید.
نفوذکلام خودتان، موانع را نابود می کند و سدها را از میان بر می دارد.

 

[ یکشنبه دوم تیر 1387 ] [ 21:10 ] [ م.ن ]

اصمعی (وزیر مامون) میگوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمه دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم،دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجاره ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم. این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم. شما بخورید، من نهار نمی خورم. شیر را آورد و من خوردم. یکی – دو ساعت نشستم دیدم یک سیاهی از دور پیدا شد. زن، آب را برداشت و رفت خارج از خیمه. پیرمردی سیاه سوار بر شتر آمد. پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالای خیمه نشانید. پیرمرد، بداخلاقی می کرد و نق می زد، ولی زن می خندید و تبسم می کرد و با او حرف می زد. این مرد از بس به این زن بداخلاقی کرد من دیگر نتوانستم در خیمه بمانم و آفتاب داغ را ترجیح دادم. بلند شدم و خداحافظی کردم. مرد خیلی اعتنا نکرد، با روی ترشی جواب خداحافظی را داد، اما زن به مشایعت من آمد. وقتی آمد مرا مشایعت کند، مرا شناخت که اصمعی وزیر مامون هستم.

من به او گفتم: خانم، حیف تو نیست که جمال و زیبایی و جوانی خود را به پای این پیرمرد سیاه بد اخلاق فنا کردی؟ آخر به چه چیز او دل خوش کردی، به جمال و جوانیش؟! ثروتش؟! تا این جملات را از من شنید، دیدم رنگش تغییر کرد. این زنی که این همه با اخلاق بودف با عصبانیت به من گفت: حیف تو نیست می خواهی بین من و شوهرم اختلاف بیندازی. چون زن دید من خیلی جا خوردم و نارحت شدم، خواست مرا دلداری دهدف گفت: دنیا می گذرد، خواه وسط بیابان باشم، خواه در قصر، خواه در رفاه و آسایش، خواه در رنج و سختی. امروز گذشت. من که دربیابان بودم گذشت و اگر وسط قصر هم می بودم باز می گذشت. یک چیز نمی گذرد و آن آخرت است. من یک روایت از پیامبر اکرم ص شنیدم و می خواهم به آن عمل کنم. آن حضرت فرمود: ایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر. من در بیابان به بداخلاقی و تند خویی و زشتی شوهرم صبر می کنم و به شکرانه جمال و جوانی و سلامتی که خدا به من عنایت فرمود، به این مرد خدمت می کنم که ایمانم کامل شود.

برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی

[ پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ] [ 11:36 ] [ م.ن ]

سلام به همه دوستان عزیزم

اولین پست در وبلاگ جدیدم

همیشه برای دوست انتخاب کردن راه های بسیاری وجود دارد. اما اگه بدون شناخت قبلی و دانستن اخلاق و رفتار دست به دوستی بزنیم ممکن است باعث جدایی بشود.

نـبـايـد پنداشت كه در زندگى چيزى وجود دارد كه انسان را بيش از داشتن دوست سعادتمند و شـادمان مى كند, دوست شايسته اى كه در احساسات انسان مشاركت كند وعواطف او شامل حال وى گـردد, و بـه هـنـگام وحشت و تنهايى مونس او باشد, و درسختيها از او كمك بخواهد, و در حوادث و رويدادها به او پناه برد, و هر گاه سانحه اى براى او روى دهد يا پيشامد بدى برايش اتفاق افـتد كه در برابر آن فكرش به جايى نرسدبا او مشورت كند چه ضربه و فشار حوادث و رويدادها را چـيـزى جـز دوست راستين نمى تواند از انسان برطرف كند تا آن جا كه دانشمند نامدار اجتماعى لـردافـبـرى دركتابش به نام سعادت و صلح گفته است : به دست آوردن دوست راستين كار سـاده وآسـانـى نـيـسـت و كسى كه اين امر برايش ميسر شده بايد بداند به گنج پرارزشى دست يافته كه بايد به نحو خوب و شايسته اى از آن بهره گيرد.

در اینجا با توجه به ماه تولد میتوان به بعضی از اخلاق و رفتار و خوب و بد دوستانمان آشنا بشیم. من خودم متولد اسفند ماه هستم و حدودا ۸۰٪ از این جملات عین واقعیاته قبول دارم و در مورد ۳ نفر دیگه که کاملا می شناختم درست بودن.

            مرد متولد فروردین                             زن متولد فروردین

            مرد متولد اردیبهشت                         زن متولد اردیبهشت

            مرد متولد خرداد                               زن متولد خرداد

            مرد متولد تیر                                    زن متولد تیر

            مرد متولد مرداد                                 زن متولد مرداد

           مرد متولد شهریور                               زن متولد شهریور

            مرد متولد مهر                                    زن متولد مهر

            مرد متولد آبان                                    زن متولد آبان

            مرد متولد آذر                                      زن متولد آذر

            مرد متولد دی                                      زن متولد دی

            مرد متولد بهمن                                   زن متولد بهمن

            مرد متولد اسفند                                 زن متولد اسفند 

                                    منتظر نظراتتون هستم

 

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ] [ 21:40 ] [ م.ن ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

دوست ندارم بگویم دوستت دارم

دوست دارم که بدانی دوستت دارم
امکانات وب